تبليغاتX
بی صداتر از باران
بر دل دریائیم بنگـــر نه بر باران غمهایم

  

 پرواز در هوای خيال تو ديدنی ست

حرفی بزن که موج صدايت شنيدنی ست

شعر زلال جوشش احساس های من

از موج دلنشين کلام تو چيدنی ست

يک قطره عشق کنج دلم را گرفته است

اين قطره هم به شوق نگاهت چکيدنی ست

خم شد- شکست پشت دل نازکم  ولی

بار غمت ـ عزيز تر از جان ـ کشيدنی ست

من در فضای خلوت تو خيمه می زنم

طعم صدای خلوت پاکت چشيدنی ست

تا اوج ، راهی ام  به تماشای من بيا

با بالهای عشق تو پرواز ديدنی ست

+ نوشته شده در  Sat 28 Nov 2009ساعت 4:31  توسط محسن میربزرگی | 

خداوندا تو هم یک بار عاشق شو
و برگیر از رخ میگون یاری بوس اشک آلود
تو هم در انتظار دلبری با ترس و لرز و بیم
سر آن کوچه یک ساعت بمان غمگین و اشک آلود
که از درد دل و  راز درونم با خبر گردی
تو همچون من به رسوایی میان ره سحر گردی... .


خداوندا تو هرگز نامه ی معشوقه ای خواندی؟
که بنویسد تویی دینم تویی جسمم تویی جانم
ولی فردا ، همان فردا که آغاز جدایی هاست
بگوید کن فراموشم نمیخواهم پشیمانم
و تو مانند مرغ نیم بسمل پر زنی بر خاک

 و شعرت نامه ات آتش زند بر پیکر افلاک... . 

خداوندا به تو داده است هرگز در همه عمرت
کلید قلب خود را لیلی شوخ و فسونکاری؟
ولی فردا همان فردا کند تعویض قفلش را
و تو در پشت در مانده ، غرق ناله و زاری
شوی انگشت حیرت بر زبان زان آشنائی ها ... .

خداوندا تو یک شب تیشه ی مردانگی بردار
و از ریشه بر افکن این درخت عشق و مستی را
و خواهی دید با محو کلام دوستت دارم
تو خواهی داد بر باد فنا بنیان هستی را
و زان پس هر دلی را کردی از عشق بتی دلشاد
به او درس وفا هم در کنار عشق خواهی داد... .

خداوندا تو هم یک نامه با خون جگر بنویس
به زیبایی که زلف او کمند آرزو گردد
وفا داری کن و جور و جفایش را تحمل کن
چنان خو کن به او تا هستی تو جمله او گردد
و بعد او را در آغوش رقیبی مست و بی پروا تماشا کن
که تا بهتر بدانی حالت ما را ... .

+ نوشته شده در  Mon 4 May 2009ساعت 17:38  توسط محسن میربزرگی | 

بگو با من چرا تا کی نمی بینم تو را ای ماه

                                            بگو تا کی  اسیرم من اسیر درد ورنج و آه

نمی دانم چه خواهد شدحدیث عشق و دل دادن

                                           چه پایان دارد این قصه نبرد غصه ها با من

به پاهایم توانی نیست شدم خسته ازاین تکرار

                                            از این دور تسلسل ها میان    گنبد    دوار

درونم شعله ای سرکش برونم رو به خاموشی

                                          به قلبم خاطراتی تلخ  پر از حس فراموشی

زمن پرسند بهر چه چنین بی تاب و حیرانی

                                            بیا ای آسمان بشنو   دلیل این پریشانی

که اکنون مدتی باشد  ندیدم دلبر خود را

                                            ندیدم روی خندانش  و آن چشمان زیبا را

+ نوشته شده در  Fri 10 Apr 2009ساعت 14:42  توسط محسن میربزرگی | 

آب را گل نکنيم :

در فرودست انگار ، کفتری می خورد آب

يا که در بيشه دور ، سيره ای پر می شويد .

يا که در آبادی ، کوزه ای پر می گردد .

آب را گل نکنيم :

شايد اين آب روان ، می رود پای سپيداری ، تا فروشويد

                                                                 اندوه دلی .

دست درويشی شايد ، نان خشکيده فروبرده در آب .

زن زيبايی آمد لب رود ،

آب را گل نکنيم :

روی زيبا دوبرابر شده است .

چه گوارا اين آب !

چه زلال اين رود !

مردم بالا دست چه صفايی دارند !

چشمه هاشان جوشان ، گاوهاشان شيرافشان باد

من نديدم دهشان ،

بی گمان پای چپرهاشان جاپای خداست .

ماهتاب آنجا ، می کند روشن پهنای کلام .

بی گمان در ده بالا دست ، چينه ها کوتاه است .

غنچه ای می شکفد ، اهل ده باخبرند .

چه دهی بايد باشد !

کوچه باغش پر موسيقی باد!

مردمان سر رود ، آب را می فهمند .

گل نکردندش ، ما نيز

آب را گل نکنيم

+ نوشته شده در  Fri 13 Feb 2009ساعت 2:27  توسط محسن میربزرگی | 

تو بوم زندگي همه نقاشي ها شده خط خطي

 ديگه نيست اثري از سر سبزي زندگي

تو تموم نقاشي ها ابر سياه بد دلي

 نشسته تو  صفحه طراحي

 به هر طرف كه نگاه كني

يه تيكه از سياهي فوري مي ياد براي عيد ديدني

 نمي توني دل ببندي به هيچ زلالي

 نسيم ملايم بهاري اون رو مي كنه خاكستري

 مثل يه ذره تو فضاي دلواپسي معلقي

 مثل يه قصه نا تموم همچنان منتظري

دقيقه ها تو سكوت مرگ پرپر شدن

 پروانه ها در حسرت شمع خاكستر شدن

خاطره ها تو چادر شب حروم شدن

واژه انسانيت از ذهنها پراكنده شدن

 هر چي كه موند فكر هاي زشت و خطاست

 يك مشت آدماي پوچ و سربه هواست

اين روزا تو كمتر نقاشي ميشه نديد رنگهاي سياه

 چون فكرها پرشده از لكه هاي سرد گناه

+ نوشته شده در  Fri 5 Sep 2008ساعت 21:18  توسط محسن میربزرگی | 
30maft2.jpg

تنهایم

کنار پنجره می آیم

نسیم تبسم تو جاریست

قاصدکها آمده اند

در رقص باد و یاد

سبز

سپید

سرخ...

و این آخرین قاصدک

چقدر شبیه لبخند خداحافظی توست!

****

می خوانمت

با هفت زبان

در اوج عشق و عاطفه ایستاده ای

سرشار از تکلم درخت و آفتاب

سرشار از تنفس آینه و عود

سرشار از بلوغ آسمان

و من هر چه می آیم

به انتهای خطوط دستان تو نمی رسم

می خواهم در بیرنگی گم شوم

****

نمی دانم

شابد به نسیمی که صبح گاه

در سایه روشن حسرت و لبخند

از کنار دستهایت عبور کرد

          می اندیشی

و من به آن بادبادکی فکر می کنم

که در سپیده دم ستاره و اسپند

در نگاه زلال تو تخم گذاشت

و تو نم نم

در تنهایی و ماه

ناپدید شدی

و تنها رد پایت

در امتداد مسیرهای خیس بی پایان

               جا ماند

****

جای تامل نیست

قاصدکها آمده اند

و تو در سرود خلسه و خاکستر

                           ناپیدا شده ای

و من به معراج نیلوفرانه تو می اندیشم

و به انتظار شب بوها

که در بهاری زرد

به شکوفه نشست

****
نمی دانم کدام پرنده

در نبض مدادهایت جاری بود

که هیچ کاغذی

در وسعت حجم آن نگنجید

راستی نگفتی کدام باد

      بادبادکهایت را با خود برد

****
پنجره را می بندم

خانه در موسیقی لبخند تو گم می شود

و آفتابگردان نگاه تو

در آسمان هشتم

ناتمام ادامه دارد

و من

به یاد آن پرنده ای می افتم

که صبح

در متن بلوغ و آفتاب

ناپیدا گم شد

     ناپیدا گم شد.

 

+ نوشته شده در  Sat 31 May 2008ساعت 23:6  توسط محسن میربزرگی | 

خدایا من به دنبال چه هستم ؟
خدایا من چه می خواهم که خود نمی دانم ؟
پرم از حرف هیچ ...
نمی توانم بگویم ...
پر از فریاد ...
این چه عشقی است ؟
چرا بدین گونه بی قرارم کرده است ... چرا ... چرا ...
مگر عشق بی قراری است ...
مگر عشق به تو آرامش نیست ...
نمی دانم چه کنم ...
مانده ام سر گردان و حیران ...
احساس می کنم مرا به حال خود رها کرده ای ...
هرچه جستجو می کنم دستت را نمی یابم ...
مرا به حال خود مگذار که سخت مهتاجتم ...
می دانم هستی ، می دانم صدایم را می شنوی ...
می دانم عشقت لیاقت نمی خواهد ...
پس چه می خواهد که من ندارم؟
هرچه داشتم و نداشتم ، همه را از خودت خواستم ...
از خودت خواستم مرا با این رو سیاهی ببخشایی ...
و بیامرزی ...
می دانم کمکم کرده ای ...
شاید چشمان من بسته شده است ...
خدایا من با تو بودن را می خواهم و بس ...
این ها همه بهانست...
دلم هوای تو را می کند ...
دلم تو را فریاد می زند ...
یادت آرام جان من است ...
می دانم که جز تو کسی نیست که مرا آرام کند ...
می دانم که زندگی من بیهوده نیست .
چون تو ... چون تو آن را زیبا آفریده ای ...
خدایا تو را سپاس ...
تو را شکر ...
خدایا ...
در برابرت کلمه کم می آورم ...
خدایا خود می دانی چه می گویم . پس چه نیازی است که لب بگشایم ...
دلم از آن توست ... آن را نزد خودت نگه دار و و خود آن را آرام گردان ...
آمین ...

+ نوشته شده در  Fri 22 Feb 2008ساعت 21:25  توسط محسن میربزرگی | 

اندوه تنهایی

پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد
مو سپید آخر شدی ای برف
تا سرانجام چنین دیدی
در دلم باریدی ... ای افسوس
بر سر گورم نباریدی
چون نهالی سست میلرزد
روحم از سرمای تنهایی
میخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی
دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام ‚ از عشق هم خسته
غنچه شوق تو هم خشکید
شعر ای شیطان افسونکار
عاقبت زین خواب درد آلود
جان من بیدار شد بیدار
بعد از او بر هر چه رو کردم
دیدم افسون سرابی بود
آنچه میگشتم به دنبالش
وای بر من نقش خواب بود
ای خدا ... بر روی من بگشای
لحظه ای درهای دوزخ را
تا به کی در دل نهان سازم
حسرت گرمای دوزخ را؟
دیدم ای بس آفتابی را
کو پیاپی در غروب افسرد
آفتاب بی غروب  من !
ای دریغا در جنوب ! افسرد
بعد از او دیگر چی میجویم؟
بعد از او دیگر چه می پایم ؟
اشک سردی تا بیافشانم
گور گرمی تا بیاسایم
پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد
                            فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  Sat 12 Jan 2008ساعت 13:22  توسط محسن میربزرگی | 

 

دوستت دارم بيشتر از معناي واقعي كلمه دوست داشتن!
دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داري!
دوستت دارم چون تو نيز مرا دوست مي داري!
دوستت دارم همچو طلوع خورشيد در سحر گاه عشق!
دوستت دارم همچو تكه ابرهاي سفيدي كه در اوج آسمان آبي در حال عبورند!
دوستت دارم چون تو را ميخواهم و تو نيز مرا مي‌خواهي!
دوستت دارم از تمام وجودم، با احساس پر از محبت و عشق!
دوستت دارم بيشتر از آنچه تصور مي كني!
دوستت دارم همچو رهايي پرنده از قفس و پرواز پر غرور او در اوج آسمان ها،
همچو امواج دريا كه آرام به كنار ساحل مي آيند و آرام نيز به دريا مي روند،
همچو غنچه اي كه آرام آرام باز مي شود و گل مي شود.

 دوستت دارم همچو چشمه اي در دل كوه كه آرام جاري مي شود بر روي زمين و تبديل به آبشاري مي شود كه از دل كوه سرازير مي شود!
دوستت دارم همچو مهتابي كه شبهاي تيره و تار را با حضورش پر از روشنايي ميكند!
دوستت دارم همچو باران! باراني كه تن تشنه دنيا را جان ميدهد و مي‌شويد!
دوستت دارم چون چشمانت اين حقيقت قلبم را باور دارد!
دوستت دارم چون تو آخرين اميد زندگي مني، و لياقت اين دوست داشتن را داري!
دوستت دارم تا حدي كه قلبم و احساسم ظرفيت اين ابراز دوست داشتن را نسبت به تو داشته باشند!
دوستت دارم چون با باوري عميق در قلب من نشستي و مرا هدف و اميد زندگي خود قرار دادي!
دوستت دارم چون از زندگي و دنيا گذشته اي تا با من بماني!
دوستت دارم چون نگذاشتي حتي يك قطره اشك از چشمانم سرازير شود!
دوستت دارم چون كه ياري ام ميكني تا از اين سيلاب زندگي به راحتي عبور كنم و خودم
را در دشت آرزوهايم همراه با تو ببينم!
دوستت دارم فراتر از باور يك رويا و فراتر از باور يك حقيقت!
دوستت دارم چون با اطمينان و اعتماد كليد قلب سرخ و پر از عشقت را به من دادي!
دوستت دارم چون كه با احساس پر از صداقت، قلم سردم را بر روي كاغذ زندگي ميكشم و اين شعر و ترانه ها را برايت مي سرايم!
مجنونم از مجنون عاقل تر، و ديوانه ام از فرهاد عاشق تر!
نگاه به قلب كوچك و پر از درد من نكن كه همين قلب يك دنيا عشق و محبت در آن نهفته است!
نگاه به چشمهاي آرام و خسته من نكن، اين چشم يك دنيا اشك در آن است!
نگاه به چهره پريشان من نكن، اين چهره، عاشق چهره توست!
دوستت دارم چون كه تو اولين و آخرين معشوق من هستي!
دوستت دارم چون زماني كه دفتر عشق را مي گشايي و ميخواني با خواندن نوشته هايم اشك از چشمانت سرازير مي شود.
دوستت دارم چون از زندگي و دنيا گذشته‌اي تا با من بماني....!

+ نوشته شده در  Mon 10 Dec 2007ساعت 4:48  توسط محسن میربزرگی | 

امشب به چشمک ستارگان که از اعماق آسمان نثارم می کنند می نگرم

اما هیچ اثری از عشق در چشمک نورانی آنان نمی یابم

امشب دلم گرفته است و حتی درخشش ماه هم نمی تواند مرهمی برای قلب شکسته ام باشد

امشب سیاهی آسمان با سیاهی چشمانم یکی شده است و

قطرات باران که نرم نرمک بر بام گونه هایم می بارند و مرگ عشق را یاد آور می شوند

امشب بوسه ستارگان بر لبان معشوق دردی از عشق نمی کاهد

نمی دانم چرا امشب هوا بوی مرگ می دهد

نمی دانم چرا امشب نسیم عشق را بر گونه هایم حس نمی کنم

امشب از عشق خالیست و من هنوز نمناکی گونه هایم را احساس می کنم

واین بار گریه آسمان هم با من همراه شده است و

صدای باریدن آن بر گونه های زمین به صراحت به گوش می رسد

من و باران و شب و آسمان یکی شده ایم و

همگی به حال عشق و سوگند های شکسته شده عاشقان به قداست عشق می گرییم و

امشب صدای گریه آرش و آسمان در طبیعت طنین انداز شده است و

سکوتی که مرگ عشق حاکم کرده است می شکند

+ نوشته شده در  Mon 3 Dec 2007ساعت 3:36  توسط محسن میربزرگی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
درود بر تمام عاشقانی که راه عشق را پیمودند و عشق را در سبنه حبس کردند و حرمت آنرا نگه داشتند.درود بر تمام عاشقانی که عشق را فهمیدند و از عشق به زیبائیـــها رسیدند.
""

نوشته های پیشین
آذر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
شهریور 1387
خرداد 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
پیوندها
پرسه در تاریکی(فــرزان شایسته)
کوچه پس کوچه های تنهای(آرش افشار)
تنهاییهای من
بسوي آفريدگار يكتا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
< تعداد بازديد ها :
تعداد کاربران آنلاين :
تعداد بازديدهاي شما : ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

http://hadikazemiweb.blogfa.com

کد آهنگ در وب نوا

http://hadikazemiweb.blogfa.com