![]() |
![]() |
|
| بر دل دریائیم بنگـــر نه بر باران غمهایم |
|
خداوندا تو هم یک بار عاشق شو
خداوندا تو هرگز نامه ی معشوقه ای خواندی؟ و شعرت نامه ات آتش زند بر پیکر افلاک... .
خداوندا به تو داده است هرگز در همه عمرت
خداوندا تو یک شب تیشه ی مردانگی بردار خداوندا تو هم یک نامه با خون جگر بنویس |
|
+ نوشته شده در
Mon 4 May 2009ساعت 17:38 توسط محسن میربزرگی |
|
بگو با من چرا تا کی نمی بینم تو را ای ماه بگو تا کی اسیرم من اسیر درد ورنج و آه نمی دانم چه خواهد شدحدیث عشق و دل دادن چه پایان دارد این قصه نبرد غصه ها با من به پاهایم توانی نیست شدم خسته ازاین تکرار از این دور تسلسل ها میان گنبد دوار درونم شعله ای سرکش برونم رو به خاموشی به قلبم خاطراتی تلخ پر از حس فراموشی زمن پرسند بهر چه چنین بی تاب و حیرانی بیا ای آسمان بشنو دلیل این پریشانی که اکنون مدتی باشد ندیدم دلبر خود را ندیدم روی خندانش و آن چشمان زیبا را |
|
+ نوشته شده در
Fri 10 Apr 2009ساعت 14:42 توسط محسن میربزرگی |
|
|
آب را گل نکنيم : در فرودست انگار ، کفتری می خورد آب يا که در بيشه دور ، سيره ای پر می شويد . يا که در آبادی ، کوزه ای پر می گردد .
آب را گل نکنيم : شايد اين آب روان ، می رود پای سپيداری ، تا فروشويد اندوه دلی . دست درويشی شايد ، نان خشکيده فروبرده در آب . زن زيبايی آمد لب رود ، آب را گل نکنيم : روی زيبا دوبرابر شده است .
چه گوارا اين آب ! چه زلال اين رود ! مردم بالا دست چه صفايی دارند ! چشمه هاشان جوشان ، گاوهاشان شيرافشان باد من نديدم دهشان ، بی گمان پای چپرهاشان جاپای خداست . ماهتاب آنجا ، می کند روشن پهنای کلام . بی گمان در ده بالا دست ، چينه ها کوتاه است . غنچه ای می شکفد ، اهل ده باخبرند . چه دهی بايد باشد ! کوچه باغش پر موسيقی باد! مردمان سر رود ، آب را می فهمند . گل نکردندش ، ما نيز آب را گل نکنيم |
|
+ نوشته شده در
Fri 13 Feb 2009ساعت 2:27 توسط محسن میربزرگی |
|
تو بوم زندگي همه نقاشي ها شده خط خطي ديگه نيست اثري از سر سبزي زندگي تو تموم نقاشي ها ابر سياه بد دلي نشسته تو صفحه طراحي به هر طرف كه نگاه كني يه تيكه از سياهي فوري مي ياد براي عيد ديدني نمي توني دل ببندي به هيچ زلالي نسيم ملايم بهاري اون رو مي كنه خاكستري مثل يه ذره تو فضاي دلواپسي معلقي مثل يه قصه نا تموم همچنان منتظري دقيقه ها تو سكوت مرگ پرپر شدن پروانه ها در حسرت شمع خاكستر شدن خاطره ها تو چادر شب حروم شدن واژه انسانيت از ذهنها پراكنده شدن هر چي كه موند فكر هاي زشت و خطاست يك مشت آدماي پوچ و سربه هواست اين روزا تو كمتر نقاشي ميشه نديد رنگهاي سياه چون فكرها پرشده از لكه هاي سرد گناه |
|
+ نوشته شده در
Fri 5 Sep 2008ساعت 21:18 توسط محسن میربزرگی |
|
تنهایم
کنار پنجره می آیم نسیم تبسم تو جاریست قاصدکها آمده اند در رقص باد و یاد سبز سپید سرخ... و این آخرین قاصدک چقدر شبیه لبخند خداحافظی توست! **** می خوانمت با هفت زبان در اوج عشق و عاطفه ایستاده ای سرشار از تکلم درخت و آفتاب سرشار از تنفس آینه و عود سرشار از بلوغ آسمان و من هر چه می آیم به انتهای خطوط دستان تو نمی رسم می خواهم در بیرنگی گم شوم **** نمی دانم شابد به نسیمی که صبح گاه در سایه روشن حسرت و لبخند از کنار دستهایت عبور کرد می اندیشی و من به آن بادبادکی فکر می کنم که در سپیده دم ستاره و اسپند در نگاه زلال تو تخم گذاشت و تو نم نم در تنهایی و ماه ناپدید شدی و تنها رد پایت در امتداد مسیرهای خیس بی پایان جا ماند **** جای تامل نیست قاصدکها آمده اند و تو در سرود خلسه و خاکستر ناپیدا شده ای و من به معراج نیلوفرانه تو می اندیشم و به انتظار شب بوها که در بهاری زرد به شکوفه نشست **** در نبض مدادهایت جاری بود که هیچ کاغذی در وسعت حجم آن نگنجید راستی نگفتی کدام باد بادبادکهایت را با خود برد **** خانه در موسیقی لبخند تو گم می شود و آفتابگردان نگاه تو در آسمان هشتم ناتمام ادامه دارد و من به یاد آن پرنده ای می افتم که صبح در متن بلوغ و آفتاب ناپیدا گم شد ناپیدا گم شد.
|
|
+ نوشته شده در
Sat 31 May 2008ساعت 23:6 توسط محسن میربزرگی |
|
خدایا من به دنبال چه هستم ؟ |
|
+ نوشته شده در
Fri 22 Feb 2008ساعت 21:25 توسط محسن میربزرگی |
|
اندوه تنهاییپشت شیشه برف میبارد |
|
+ نوشته شده در
Sat 12 Jan 2008ساعت 13:22 توسط محسن میربزرگی |
|
|
دوستت دارم بيشتر از معناي واقعي كلمه دوست داشتن! دوستت دارم همچو چشمه اي در دل كوه كه آرام جاري مي شود بر روي زمين و تبديل به آبشاري مي شود كه از دل كوه سرازير مي شود! |
|
+ نوشته شده در
Mon 10 Dec 2007ساعت 4:48 توسط محسن میربزرگی |
|
|
امشب به چشمک ستارگان که از اعماق آسمان نثارم می کنند می نگرم اما هیچ اثری از عشق در چشمک نورانی آنان نمی یابم امشب دلم گرفته است و حتی درخشش ماه هم نمی تواند مرهمی برای قلب شکسته ام باشد امشب سیاهی آسمان با سیاهی چشمانم یکی شده است و قطرات باران که نرم نرمک بر بام گونه هایم می بارند و مرگ عشق را یاد آور می شوند امشب بوسه ستارگان بر لبان معشوق دردی از عشق نمی کاهد نمی دانم چرا امشب هوا بوی مرگ می دهد نمی دانم چرا امشب نسیم عشق را بر گونه هایم حس نمی کنم امشب از عشق خالیست و من هنوز نمناکی گونه هایم را احساس می کنم واین بار گریه آسمان هم با من همراه شده است و صدای باریدن آن بر گونه های زمین به صراحت به گوش می رسد من و باران و شب و آسمان یکی شده ایم و همگی به حال عشق و سوگند های شکسته شده عاشقان به قداست عشق می گرییم و امشب صدای گریه آرش و آسمان در طبیعت طنین انداز شده است و سکوتی که مرگ عشق حاکم کرده است می شکند |
|
+ نوشته شده در
Mon 3 Dec 2007ساعت 3:36 توسط محسن میربزرگی |
|
در شبان غم تنهایی خویش عابد چشم سخنگوی توام من در این تاریکی من در این تیره شب جانفرسا زائر ظلمت گیسوی توام گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من گیسوان تو شب بی پایان جنگل عطرآلودشکن گیسوی توموج دریای خیال کاش با زورق اندیشه شبی از شط گیسوی مواج تو من بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم کاش بر این شط مواج سیاه همه ی عمر سفر می کردم من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور گیسوان تو در اندیشه ی من گرم رقصی موزون کاشکی پنجه ی من در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست چشم من چشمه ی زاینده ی اشک گونه ام بستر رود کاشکی همچو حبابی بر آب در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود ... (بیاد حمید مصدق) |
|
+ نوشته شده در
Sat 24 Nov 2007ساعت 14:10 توسط محسن میربزرگی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
درود بر تمام عاشقانی که راه عشق را پیمودند و عشق را در سبنه حبس کردند و حرمت آنرا نگه داشتند.درود بر تمام عاشقانی که عشق را فهمیدند و از عشق به زیبائیـــها رسیدند.
"" |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 شهریور 1387 خرداد 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
| پیوندها |
|
پرسه در تاریکی(فــرزان شایسته) کوچه پس کوچه های تنهای(آرش افشار) تنهاییهای من بسوي آفريدگار يكتا |
|
RSS
|